محتوا چیست و چگونه با انسان تعامل دارد؟

به نظرم می‌رسد بسیاری از ما محتوا را معادل فرم‌های متفاوتی که محتوا می‌تواند بدارد، در نظر می‌گیریم؛ مثلا متصور می‌شویم محتوا عکس، موسیقی، نوشتار دیجیتال و … است.

محتوا فرم‌های متفاوتی دارد، اما محتوا چیزی بیشتر از فرم‌هایی است که دارد. درواقع ما شاهد برگ‌هایی هستیم که ریشه‌ی همه‎‌ی آن‌ها، محتوا است.

محتوا چیست؟

بازگردیم به آنچه قصد شرحش را داشتم، تعریف محتوا یا به شکلی دیگر «محتوا چیست؟».

محتوا هر آن چیزی است که ما از محیط پیرامون خود دریافت می‌کنیم. برخی از ما کور رنگ هستیم، به همین دلیل برخی رنگ‌ها را نمی‌توانیم مشاهده کنیم. برخی از ما ناشنوا هستیم و به همین دلیل نمی‌توانیم بشنویم. برخی از ما شیشه‌ی کبودی پیش چشمانمان داریم و زان پس جهان را در طیفی از رنگ کبود خواهیم دید.

فرم‌های محتوا، درواقع ریشه در خود محتوا دارند، اما به فرم‌هایی متفاوت با ما تعامل برقرار می‌کنند. برخی امواج صوتی‌اند، برخی نیز نوشتارهایی بر کاغذ، برخی عکس و … .

احتمالا پیرامون بسته‌بندی‌های کمپانی اپل شنیده‌اید. آنچه پیرامون جعبه گشایی از محصولات اپل گفته می‌شود همراه با شور، کشف، لذت و … است. جعبه گشایی یک محتوا است. یک اپلیکیشن نیز یک محتوا است.

ما در محتوا محصور شده‌ایم یا اگر بخواهم به شکلی دیگر بگویم، «هستی یعنی محتوا».

زمانی که شما یک کتاب می‌خرید و آن را لمس و بو می‌کنید در حال تعامل با محتوا هستید. بگذریم از آن‌که پس‌ازاین تعامل اولیه و البته اثرگذار بر دید ما، به خواندن نوشتار کتاب خواهید پرداخت.

بیش از هر چیز این مصداق‌ها برای من است تا بهتر بتوانم درک کنم محتوا یعنی چه.

محتوا همان صدایی است که از اگزوز یک خودرو خارج می‌شود و «متخصصینی» با بهره از «علم و دانش» چندین سال برای خلق آن منابع تخصیص می‌دهند.

محتوا همان مدرسه‌ای است که محیطش برای کودکان طراحی‌شده است و معلمان در تعامل با کودکان دانشی دارند که من از آن بی‌بهره‌ام.

اثرگذاری و ارتباط محتوا بر انسان

از دید من محتوا به دو طریق می‌تواند بر انسان اثر بگذارد. محتوا یا موجب برانگیزش احساسی در انسان می‌شود یا موجب تفکر در انسان.

البته این را می‌دانم که احساس و تفکر هر دو ریشه در ذهن دارند، اما تفکیک این دو با آن‌که حداقل من مرز مشخصی میان احساس و تفکر (اندیشیدن) نمی‌بینم، از دید من مفید است.

تفاوت هست میان مطالعه اثری همچون ضیافت از افلاطون و همه می‌میرند از دوبوار؛ و یا زمانی که پیرامون جعبه گشایی یک محصول یا رابط کاربری آن سخن می‌گویم، در حال برانگیزیش احساس مخاطب/مشتری خودمان هستیم.

[پیشنهاد مطالعه: شماره ویژه استارت باکس: مقیاس ناپذیر باش]

پل گراهام بیان می‌کند که ما نیازمند چند KPI نامتداول هستیم. یکی از این KPIها، میزان شادمانی و لذت بردن مخاطبان از محصول ما است.

به نظرم هر محصول یک بُعد کارکردی دارد که باید درست کار کند. قرار بر آن نیست که محصولی بی‌نقص عرضه کنیم، اما محصولمان باید یک کار را که برای رفعش خلق شده است، بتواند برطرف کند (آنچه می‌گویم الزاما با MVP در تضاد نیست).

بُعد دیگر محصول ما، آن حسی است که در ما برمی‌انگیزد. آن لذت منحصربه‌فرد بودن با شما است که من را از همراهی با رقیبتان منصرف می‌کند.

محصولی مانند آیفون، جدای از بُعد کارکردی‌ای که دارد، یک بُعد احساسی بسیار قدرتمند دارد؛ مثلا زمانی که افراد از رابط کاربری iOS سخن می‌گویند، درواقع ما یک بُعد کارکردی را شاهد هستیم که در بُعد احساسی محصول نمایان می‌شود.

در یک محصول دو بُعد کارکردی و احساسی در یکدیگر، درهم‌آمیخته‌اند؛ و هر یک بر دیگری اثر می‌گذارد (البته بنیان بر بُعد کارکردی است و بُعد احساسی بر آن خلق می‌شود).

در انتها می‌خواهم جمله‌ای از یاور مشیرفر نقل کنم که من بسیار دوستش دارم: «محتوا جان است و من جاندار».

[پیشنهاد مطالعه: باشگاه محتوا – استراتژی محتوا و فلسفه محتوا]

پی‌نوشت: این مورد را باید بدانید که من از محصولات کمپانی اپل بهره می‌برم؛ و این می‌تواند عاملی شود در راستای ایجاد سوگیری در من که البته توجه نمودم چنین نشود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.