صدای پای آب

صدای پای آب در ذهنم می‌چرخد (ناقص)

دقیقن یادم نیست؛ اما به نظرم دبیرستان بود. اون موقع بود که شعر «صدای پای آب» سهراب رو خوندم.

یکی از مواردی که از کتب ادبیات یادمه, ابتر بودنشون بود. خودم ترجیح می‌دادم رستم و سهراب یا صدای پای آب رو کامل بخونم ولی چیز دیگه‌ای نخونم. حداقل الآن فهمم اینه. یکجورایی کتاب ادبیات به هر چیزی تُک می‌زد و ازش رد می‌شد. البته استادهام این‌رو هم بیان می‌کردن اگر دوستان ممیز به دست یه روز خسته سر کار می‌رفتن, شعری دیگه باقی نمی‌مونده :).

بگذریم. بریم سراغ شعر سهراب, صدای پای آب.

“صدای پای آب

نثار شب‌های خاموش مادرم”

اهل کاشانم.

روزگارم بد نیست.

تکه نانی دارم, خرده هوشی, سر سوزن ذوقی.

ماردی دارم, بهتر از برگ درخت.

دوستانی, بهتر از آب روان.

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب‌بوها, پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب, روی قانون گیاه.

من مسلمانم.

قبله‌ام یک گل سرخ.

جانمازم چشمه, مهرم نور.

دشت سجاده‌ی من.

من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه, جریان دارد طیف.

سنگ از پشت نمازم پیداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتی می‌خوانم

که اذانش را باد, گفته باشد سر گلدسته‌ی سرو.

من نمازم را, پی «تکبیره الاحرام» علف می‌خوانم.

پی «قد قامت» موج.

کعبه‌ام بر لب آب,

کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست.

کعبه‌ام مثل نسیم, می‌رود باغ به باغ, می‌رود شهر به شهر.

«حجرالاسود» من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم.

پیشه‌ام نقاشی است:

گاه‌گاهی فقسی می‌سازم با رنگ, می‌فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی‌تان تازه شود.

چه خیالی, چه خیالی, … می‌دانم

پرده‌ام بی‌جان است.

خوب می‌دانم, حوض نقاشی من بی‌ماهی است.

اهل کاشانم.

نسبم شاید برسد به گیاهی در هند, به سفالیه‌ای از خاک «سیلک»

نسم شاید, به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها, پشت دو برق,

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی,

پدرم پشت زمان‌ها مرده است.

پدرم وقتی مُرد, آسمان آبی بود,

مادرم بی‌خبر از خواب پرید, خواهرم زیبا شد.

پدرم وقتی مُرد, پاسبان‌ها همه شاعر بودند.

مرد بقال از من پرسد, چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می‌کرد,

تار هم می‌ساخت, تار هم می‌زد.

خط خوبی هم داشت.

باغ مادر طرف سایه دانایی بود.

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه,

باغ ما نقطه‌ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود

باغ ما شاید, قوسی از دایره‌ی سبز سعادت بود.

میوه‌ی کال خدا را آن روز, می‌جویدم در خواب.

آب بی‌فلسفه می‌خوردم.

توت بی‌دانش می‌چیدم.

تا اناری ترکی برمی‌‎داشت, دست فواره‌ی خواهش می‌شد.

تا چلویی می‌خواند, سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت.

گاه تنهایی, صورتش را به پس پنجره می‌چسباند.

شوق می‌آمد, دست در گردن حس می‌انداخت.

فکر, بازی می‌کرد.

زندگی چیزی بود, مثل یک بارش عید, یک چنار پر سار.

زندگی در آن وقت, صفی از نور و عروسک بود,

یک بغل آ زادی بود.

زندگی در آن وقت, حوض موسیقی بود.

طفل, پاورچین پاورپین, دور شد کم‌کم در کوچه‌ی سنجاقک‌ها.

بار خود را بستم, رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

دلم از غربت سنجاقک پر

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه,

من به باغ عرفان,

من به ایران چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله‌ی مذهب بالا,

تا ته کوچه‌ی شک,

تا هوای خنک استغنا,

تا شب خیس محبت رفتم.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم, رفتم تا زن, تا چراغ لذت, تا سکوت خواهش,

تا صدای پر تنهایی,

چیزها دیدم در روی زمین,

کودکی دیدم, ماه را بو می‌کرد,

قفسی دیدم بی‌در که در آن روشنی پرپر می‌زد, نردبانی که از آن, عشق می‌رفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم, نور در هاون می‌کوبید.

ظهر در سفره‌ی آنان نان بود, سبزی بود, دوری شبنم بود, کاسه‌ی داغ محبت بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.